تبليغاتX
مرور زندگانی
 یک سال دیگه هم گذشت به نظر شما هر کدوم از بر و بچ گلشن بویز کجا هستن و چه می کنن؟؟؟؟؟؟؟

یک سال دیگه هم گذشت به نظر شما هر کدوم از بر و بچ گلشن بویز کجا هستن و چه می کنن؟؟؟؟؟؟؟

صفرم اینکه سال نو همه مبارک از ته دل آرزو میکنم سال خوبی داشته باشین.

اول از همه جون مامانتون ناراحت نشین همش شوخی هست

دوم اینکه آقا رفاقت یادتون رفته چرا کسی آپدیت نمیکنه

سوم اینکه نظر یادتون نره

چهارم هر کس زودتر نظر بده بامعرفت تر و هر کس دیرتر نظر بذاره بی معرفت تر از بقیه هست به من چه که اینترنت ندارین یا ندیدین.


برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دوستان در پنجشنبه چهارم فروردین 1390 و ساعت 18:55  
 ما هیچیم و همه چیز

ما هیچیم و همه چیز.
گمشده و حیران در خویشیم. در وادی سرگردانی در پی ویرانی خویشیم.
ما در حالی سوار بر افکار پوشالی خویشیم که در انتهای چاه ظلمت در حال جیشیم.

|+| نوشته شده توسط دوستان در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:25  
 
!!!!!!!!!!

گاهی گمان نمیکنی و می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

 

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دوستان در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 و ساعت 9:42  
 عیدتون مبارک

امیدوارم سال جدید سال خوب و پر از موفقیت و خوشبختی برای همتون باشه


|+| نوشته شده توسط دوستان در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 12:34  
 سرگیجه

مسلما الان در بدترین وضعیت موجود نیستم، اما مطمئنا وضعم خوب هم نیست. یک هفته و دو روزه در تهران به صورت کاملا بی خانمان زندگی می کنم. گشنمه، لباسام کثیف شدن، نمیدونم امشب کجا قراره بخوابم، یارو مهندسه امروز شاکی بود ازم، یک هفته دنبال خونه و همخونه گشتن نتیجه نداده و... . البته این سه نقطه از اون سه نقطه ها نیستا. هنوز دارم چیزایی که جای اون سه تا بزارم.

ولی از همه اینا که بگذریم هفته جالبی هم بود. مخصوصا بخش گشتن دنبال خونه توی بنگاهها. واقعا تجربه جالبیه. مخصوصا وقتی مجرد باشی. نمیدونم چرا بعضیا فکر میکنن مجردا احمقن. بعضیا هم به چشم جانی به آدم نگاه می کنن. این آخریها هم بعضیا خودشونو برا مجردا آماده کرده بودن. به نظر من که به اعصاب خوردیاش و خستگیاش می ارزید. هر چند آخر این همه گشتن دوباره از خوابگاه سر در آوردیم.

|+| نوشته شده توسط دوستان در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 21:49  
 ریگی 2 !!!
اینکه خبر دستگیری ریگی خبری خوشحال کننده است شکی نیست. کیه که رفتارهای وحشیانه این شخص رو با انسانهای بی گناه ببینه و دلش به درد نیاد. گلشن بویز هم ضمن مسرت فراوان از خبر دستگیری ریگی دست به دعا بر می داره تا ان شاء الله بقیه اعضای گروهش هم دستگیر بشن.

اما وقتی من خبر دستگیریشو توی خبر تلویزیون دیدم ناخودآگاه چند تا سوال تو ذهنم ایجاد شد. این سوالا اینا بودن. که البته من به جوابشون کاری ندارم! اینا فقط سوال هستن!

1- اگه فرماندهان سپاه رو تو زاهدان نکشته بود بازم الان دستگیر شده بود؟

2- می گن که هواپیماشو با جنگنده نشوندن زمین. من اگه جاش بودم می دیدم دارم دستگیر می شم از ترس زندان هم که شده خودکشی می کردم اما این یارو انگار نه انگار!

3- همین چند وقت پیش فرمانده حماس رو کشتن! آیا ارتباطی بین این دوتا هست؟

4-رابطه مالک با سوخت هسته ای چیه؟ شما اگه مالک سوخت هسته ای باشی چکار می کنی؟!!!!!!!!!


|+| نوشته شده توسط دوستان در شنبه هشتم اسفند 1388 و ساعت 2:42  
 ریگی
دیشب یکی از بچه ها گفت که ریگی دستگیر شده. من تا همون دیشب به خاطر اینکه یه جوون 27 ساله تونسته انقد معروف بشه و کل سپاه و اطلاعات ایران رو سر کار بزراره یه جورایی باهاش حال می کردم. اما امروز یه چند تا از ویدئو هایی که توش این سربازای بدبخت رو سر می برید دیدم.

واقعا آدم وقتی این چیزا رو میبینه از آدم بودن خودش شرمنده میشه. واقعا هیچ ایده ای ندارم که یه آدم چه جوری می تونه تبدیل بشه به یه همچین چیزی که پست ترین حیوونا هم پیشش شرف دارن. به دنیا حق میدم که از ما بترسن. از مسلمونا، حتی از ایرانیا.تو تموم دنیا کدوم قبیله وحشی دیگه ای رو سراغ دارین که هم وطن خودش که نه اصلا یه بیگانه رو اینجوری سلاخی کنه. خداییش اونا خیلی مرام دارن، اگه یکی انقد کار وحشتناکی کرده باشه که مستحق اعدام هم باشه براش دستگاههایی درست کردن که بدون درد یارو رو بکشن. حالا نباید از مسلمونا وحشت کنن که  یکیشون حالا به خاطر هر عقیده و مبارزه مقدسی هم وطن بیگناهشو سر میبره.

به هر حال خوشحالم که این وحشی رو بالاخره گرفتنش. گرچه امید بیخودیه اما امیدوارم ما قبیله مسلمونا هم یه خورده شعورمون رشد کنه و به خاطر هر هدف پستی کلی انسان بیگناهو قربانی نکنیم

لینک سربریدن مردم رو هم میزارم اما پیشنهاد می کنم نبینین. مگر اینکه مثل دیشب من فکر می کنین با یه همچین آدمی حال می کنین. در اینصورت کمکتون می کنه.

http://www.4shared.com/file/198673338/be421454/Clip_vahshtnak_sarboridan_adam.html
|+| نوشته شده توسط دوستان در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 و ساعت 17:25  
 خانم منشی
    5 روز پیش یه نامه از طرف استادم به دکتر سبط مربوط به پروژه ارشد بردم دبیرخونه دانشگاه (دانشگاه صنعتی امیرکبیر!) و اوناهم فرستادنش دفتر دکتر سبط توی ساختمان بیرمنگام. امروز رفتم پیگیری کنم که دیدم جناب آقای دکتر هنوز بررسی نکردن. خوب من هم رفتم دفتر دکتر تا ببینم قضیه چیه؟ وقتی رفتم منشی محترم دکتر بعد پرسیدن شماره نامه گفتن تشریف داشته باشم تا نامه رو شخصا به دکتر بدن تا ایشون جواب نامه رو الان! بده. ما خوشحال نشستیم!  نشسته بودیم که یکی از دانشجوهای عزیز بیرمنگامی بنام هاشم ­نیا تشریف آوردن و جناب خانم منشی از خود بیخود شد!



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دوستان در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 و ساعت 14:6  
 همه چی آرومه

این روزا خیلی کم پیش میاد که از یه آهنگ یا خواننده خوشم بیاد - البته دوتا از آهنگ های شهاب طلوعی واسم جالب بوده و هست- چند روز پیش یه آهنگی توجه منو به خودش جلب کرد. خیلی خوشم اومد از این آهنگ. آهنگ همه چی آرومه از حمید طالب زاده.  لینک دانلودش رو گذاشتم. البته هیچ کاره دیگه ای از این خواننده نشنیدم. شاید گوش دادم خوشم اومد. البته هر چی باشه آهنگ های دهه 60 و 70 شکیلا یه چیز دیگه ای بودن. این روزا از اوناهم زیاد خوشم نمی آد!!!!

از اینجا دانلود کنید.

|+| نوشته شده توسط دوستان در جمعه بیست و پنجم دی 1388 و ساعت 23:2  
 سفرنامه سیرجان - 1

وارد اتاق می شم ساعت 9 صبحه. بیریا از من می پرسه تو نظرت درباره شرکت توی مراسم عقد چیه؟ به خودم می یام. چند روزه که درباره این قضیه داره صحبت می شه. هنوز هیچ تصمیم قطعی گرفته نشده. من زیاد حوصله رفتن ندارم . کلاً از سفری که توش آقا خلبان همرامون نباشه خوشم نمی آد!

نمی دونم چرا یهو می رم سراغ گوشی تلفن اتاق (کسی شماره می خواد؟!) به اسماعیل زنگ می زنم جوابش قطعی نیست! به رسول زنگ می زنم. دمش گرم با اینکه زیاد همشهری آقا داماد نیست ولی خیلی پایه توی مراسم شرکت کنه. جالبه با داماد هم اتاق هم هیچ وقت نبوده! با جمشید که صحبت می کنم میگه اگه اسماعیل بیاد اونم می یاد. منم بهش می گم دیوونه! 

ساعت 11 و من مصمم به شرکت در مراسم! از اسماعیل و جمشید هم اکی رو گرفتم. بلیت های برگشت خریده شد. با یه تماس تلفنی !!! (بابا خفن!!) بلیت های برگشت : سیرجان به تهران.

ساعت 12 بلیت های رفت هم آماده شد. بلیت های رفت تهران به یزد. حالا همه می پرسن یزد سیرجان رو چه کنیم. من می گم این داستان ادامه داره !! ;)

|+| نوشته شده توسط دوستان در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 21:5